لیلی و مجنون

چند وقت پیش با کلی ذوق و شوق به دیدن اپرای عروسکی  "لیلی و مجنون" ، شاهکارشاعر ایرانی نظامی گنجوی رفته بودم. کارگردان اثر قبل از شروع نمایش توضیحاتی را برای تماشاچیان داد و در ضمن صحبتش به این مطلب هم اشاره کرد که این کار به زبان آذری اجرا خواهد شد.

این حرفش مثل دوش آب سردی بود که روی سرم ریخته شد. ناگهان آتش آنهمه شوق و شور که در من برای دیدن نمایشی پر احساس و زیبا افروخته شده بود به ناگاه خاموش شد.

با خودم گفتم حالا که این همه وقت صرف کردم و این راه را برای دیدن نمایش آمدم بهتراست که  تا آخر بمانم. راستش یه جورایی وسوسه شده بودم تا قدرت و تاثیرگذاریِ زبان هنر را با کلام و زبان گفتاری بسنجم و ببینیم در نهایت کدام غالب خواهد بود. زبان یا هنر؟

نمایش با تک خوانی های عروسک مجنون و بعد لیلی به  زبان ترکی آغاز شد. اگرچه صدای خواننده مرد سوز و حزن زیبایی داشت اما چون قابل فهم نبود زیاد به دلم ننشست. صدای خواننده زن که حتی آن حزن زیبا را نیز نداشت. موسیقی هم چنگی به دل نمی زد. و در همین پرده اول به نظر می رسید که کلام در این رقابت گوی سبقت را برده باشد.

اما وضع به همین منوال نماند و در پرده های بعد همنوایی زیبای خوانندگان ترک و موسیقی مسحور کننده ای که آن را همراهی می کرد چنان به اوج  می رسید که تماشاچی را محو خودش می کرد و به نوعی اصلا داستان فراموش می شد.

 این افت و خیز ها همچنان در پرده های بعدی نیز ادامه پیدا کرد. گاهی هنر پیشتاز بود و زمانی کلام.

در ابتدای نمایش با خودم فکر می کردم که حتما قبل از اتمام کار آنقدر بی حوصله خواهم شد که از سالن بیرون خواهم رفت . اما ،اگرچه گاهی رغبت دنبال کردن داستان را به دلیل نفهمیدن کلمات و داستان از دست می دادم ، زمانی نیز موسیقی زیبای کار من را وادار به نشستن می کرد. (البته سوای از موسیقی و کلام کار بسیار قوی و خوب عروسک گردانان  را نیز نباید نادیده گرفت!)

می توانم بگویم که در کل این دو رقیب هموزن و همسنگ بودند. اما خوب اگر با این موسیقی زیبا کلامی آشنا نیز همراه می شد دیگر کاری می شد کارستان و اثری فراموش نشدنی و بسیار ماندگار!

پرده پایانی داستان لیلی و مجنون: مرگ مجنون در مراسم خاکسپاری لیلی

 

وفات مجنون بر روضه لیلی

انگشت کش سخن سرایان   این قصه چنین برد به پایان

کان سوخته خرمن زمانه    شد خرمنی از سرشک دانه

دستاس فلک شکست خردش چون خرد شکست باز بردش

زانحال که بود زارتر گشت  بی زورتر و نزارتر گشت

جانی ز قدم رسیده تا لب     روزی به ستم رسیده تا شب

نالنده ز روی دردناکی        آمد سوی آن عروس خاکی

در حلقه آن حظیره افتاد      کشتیش در آب تیره افتاد

غلطید چو مور خسته کرده  پیچید چو مار زخم خورده

بیتی دو سه زارزار برخواند  اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند

برداشت بسوی آسمان دست   انگشت گشاد و دیده بربست

کای خالق هرچه آفرید است سوگند به هرچه برگزیداست

کز محنت خویش وارهانم    در حضرت یار خود رسانم

آزاد کنم ز سخت جانی   واباد کنم به سخت رانی

این گفت و نهاد بر زمین سر   وان تربت را گرفت در بر

چون تربت دوست در برآورد  ای دوست بگفت و جان برآورد

  (نظامی)

/ 0 نظر / 6 بازدید