روز بیست و هفتم

قطره های درشت اشک  بی صدا از چشمان مضطرب دخترک می چکیدند و تنها ناله ضعیفِ" مامان ...من مامانم را می خوام!" به سختی از لابه لای لب های
زیبا و لرزانش شنیده می شد. خانم میان سالی دستان کوچکش را محکم گرفته بود و باصدایی بلند مادر دخترک را به نام صدا می زد. گاه گاهی هم سرش را نزدیک گوش دخترک می آورد و چیزی را با لبخند در گوشش زمزمه می کرد و دخترک در حالی که با یک دست اشکهایش را پاک می کرد  برای لحظاتی با لبخندی از ته قلب نگاهش را به چشمان زن مهربان می دوخت.

/ 0 نظر / 5 بازدید