روز سی و چهارم

مرد میانسال  در صفی طولانی  منتظر ایستاده بود.

 

دستانش پر بود از کیسه های بزرگ میوه . هرازگاهی  از سنگینی کیسه ها این پا و آن پا می  شد.

مرد پا به سن  گذاشته دیگری که پشت سرش ایستاده بود بی مقدمه روی شانه اش زد و با لبخندی گفت:" آقا کیسه هات رو بذار توی چرخ من. "

مرد اول با کمی مکث گفت :آخه خوب ..."

-"آخه  نداره  آقا ، مگه نمی بینی چرخ خالی است. کیسه هات هم  سنگین هستن. بذارشون همینجا! "

مرد دوم کیسه ها رو داخل چرخ گذاشت. و با نگاهی گرم و مهربان  از او تشکر کرد.

/ 0 نظر / 21 بازدید