نمی دانم!

در آن هنگام که قلب من در وسط روز، گلشن خرمی را نشان می دهد که گلها و پرنده ها در آن گلشن وجود دارند، شامگاه فرا می رسد و قلب من مانند یک بیابان خشک و بی آب و علف می گردد. چگونه این قلب گاهی باغی می شود و گاهی بیابان خشک؟ نمی دانم!

کجارفت گریه ها و خنده های من در آن هنگام که کودک بودم؟ کجارفت نادانی و شوخی هایی که در جوانی داشتم؟ کجاست آن رویا هایی که هرکجا می رفتم دنبال من بودند؟ نمی دانم!

ایمانی دارم ولی نه مانند ایمانی که همیشه بیکحال بوده باشد، می گریم ولی نه مانند آن گریه ها که همیشه سر می دادم. خنده ها سر داده ام، ولی خنده هایی که مشابه یکدیگر نیستند، چیست آنچه که همواره وضع روانی مرا عوض می کند؟ نمی دانم!

هر روزی در وضعی هستم، هر زمانی شعورخاصی دارم. آیا من در هنگام غروب همان کسی هستم که در هنگام بامداد ؟  هرچه از خود این سوالات را می پرسم درونم پاسخ می دهد: نمی دانم!

(علامه جعفری)

/ 0 نظر / 19 بازدید