نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۱

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

 

(حافظ)




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٤

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

 

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

 

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

 

چنان به نظره اول ز شخص می ببری دل

که باز می نتواند گرفت نظره ثانی

 

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده ها به درافتاد رازهای نهانی

 

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

 

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

 

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

 

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

 

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می روی به سلامت سلام من برسانی

 

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :خدا




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۱

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد
(حافظ)



کلمات کلیدی :خدا و کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

چند بیت زیبا از "مختار نامه "عطار:

 

دوش آمد و گفت: در درون ما را باش

در خاک نشین و غرقِ خون ما را باش

بر من میزد تاکه ز من هیچ نماند

چون هیچ شدم گفت: کنون ما را باش!”

***

دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی

من دور نیم تو دوری آغاز نهی

دیوار حجاب است چو برخاست ز پیش

این خانه و آن یکی شود باز رهی

***

 

(عطار)




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :خدا




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

این دو مصراع حافظ خیلی به دلم نشستند:

 

 

 

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

(حافظ)




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :خدا




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳

چند وقت پیش با کلی ذوق و شوق به دیدن اپرای عروسکی  "لیلی و مجنون" ، شاهکارشاعر ایرانی نظامی گنجوی رفته بودم. کارگردان اثر قبل از شروع نمایش توضیحاتی را برای تماشاچیان داد و در ضمن صحبتش به این مطلب هم اشاره کرد که این کار به زبان آذری اجرا خواهد شد.

این حرفش مثل دوش آب سردی بود که روی سرم ریخته شد. ناگهان آتش آنهمه شوق و شور که در من برای دیدن نمایشی پر احساس و زیبا افروخته شده بود به ناگاه خاموش شد.

با خودم گفتم حالا که این همه وقت صرف کردم و این راه را برای دیدن نمایش آمدم بهتراست که  تا آخر بمانم. راستش یه جورایی وسوسه شده بودم تا قدرت و تاثیرگذاریِ زبان هنر را با کلام و زبان گفتاری بسنجم و ببینیم در نهایت کدام غالب خواهد بود. زبان یا هنر؟

نمایش با تک خوانی های عروسک مجنون و بعد لیلی به  زبان ترکی آغاز شد. اگرچه صدای خواننده مرد سوز و حزن زیبایی داشت اما چون قابل فهم نبود زیاد به دلم ننشست. صدای خواننده زن که حتی آن حزن زیبا را نیز نداشت. موسیقی هم چنگی به دل نمی زد. و در همین پرده اول به نظر می رسید که کلام در این رقابت گوی سبقت را برده باشد.

اما وضع به همین منوال نماند و در پرده های بعد همنوایی زیبای خوانندگان ترک و موسیقی مسحور کننده ای که آن را همراهی می کرد چنان به اوج  می رسید که تماشاچی را محو خودش می کرد و به نوعی اصلا داستان فراموش می شد.

 این افت و خیز ها همچنان در پرده های بعدی نیز ادامه پیدا کرد. گاهی هنر پیشتاز بود و زمانی کلام.

در ابتدای نمایش با خودم فکر می کردم که حتما قبل از اتمام کار آنقدر بی حوصله خواهم شد که از سالن بیرون خواهم رفت . اما ،اگرچه گاهی رغبت دنبال کردن داستان را به دلیل نفهمیدن کلمات و داستان از دست می دادم ، زمانی نیز موسیقی زیبای کار من را وادار به نشستن می کرد. (البته سوای از موسیقی و کلام کار بسیار قوی و خوب عروسک گردانان  را نیز نباید نادیده گرفت!)

می توانم بگویم که در کل این دو رقیب هموزن و همسنگ بودند. اما خوب اگر با این موسیقی زیبا کلامی آشنا نیز همراه می شد دیگر کاری می شد کارستان و اثری فراموش نشدنی و بسیار ماندگار!

پرده پایانی داستان لیلی و مجنون: مرگ مجنون در مراسم خاکسپاری لیلی

 

وفات مجنون بر روضه لیلی

انگشت کش سخن سرایان   این قصه چنین برد به پایان

کان سوخته خرمن زمانه    شد خرمنی از سرشک دانه

دستاس فلک شکست خردش چون خرد شکست باز بردش

زانحال که بود زارتر گشت  بی زورتر و نزارتر گشت

جانی ز قدم رسیده تا لب     روزی به ستم رسیده تا شب

نالنده ز روی دردناکی        آمد سوی آن عروس خاکی

در حلقه آن حظیره افتاد      کشتیش در آب تیره افتاد

غلطید چو مور خسته کرده  پیچید چو مار زخم خورده

بیتی دو سه زارزار برخواند  اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند

برداشت بسوی آسمان دست   انگشت گشاد و دیده بربست

کای خالق هرچه آفرید است سوگند به هرچه برگزیداست

کز محنت خویش وارهانم    در حضرت یار خود رسانم

آزاد کنم ز سخت جانی   واباد کنم به سخت رانی

این گفت و نهاد بر زمین سر   وان تربت را گرفت در بر

چون تربت دوست در برآورد  ای دوست بگفت و جان برآورد

  (نظامی)




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٢

من محو خدایم و خدا آن من است

هر سوش مجویید که در جان من است

سلطان منم و غلط نمایم به شما

گویم که کسی هست که سلطان من است

 

مولانا




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :خدا




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱

باز یلدایی دیگرو باز آغوش گرم ما برای گرفتن دستان سپید و پر برکت  زمستان !

چشمانم را می بندم و دیوان حافظ را می گشایم :

     

آن شب قدری که گویند اهل خلوت، امشب است              

یارب! این تاثیر دولت در کدامین کوکب است؟

 

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد             

هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

 

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف                

صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

 

شهسوار من، که مه آیینه دار روی اوست                     

تاج خورشید بلندش، خاک نعل مرکب است

 

عکس خوی بر عارضش بین، کآفتاب گرم رو                

در هوای آن عَرَق تا هست هر روزش تب است

 

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می            

زاهدان! معذور داریدم که اینم مذهب است

 

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین                     

با سلیمان چون برانم من که مورم مَرکَب است؟

 

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند                     

قوت جان حافظش در خنده‌ی زیر لب است

 

آب حیوانش ز منقارِ بَلاغت می‌چکد                

زاغ کلک من، به‌نام‌ایزد، چه عالی مشرب است




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/۸/٢٤

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما    

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما           

جوشی بنه در شور ما تا می‌ شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما               

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما                       

 پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل      

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

 

(مولوی)

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٩

خدا گو با خداجو فرق دارد

حقیقت با هیاهو فرق دارد

 

بسا مشرک که خود قرآن بدست است

نداند در حقیقت بت پرست است

(سهیلی)

 

انگار دیدن این قسم آدم های "قرآن به دست مشرک" در این دوره و زمانه و در این کشور قسمت هر روز ما شده، تا یکی را پشت سر می گذاری ، یکی دیگر و در جایی دیگر مانند قارچی سمی جلوی راهت سبز می شود.




کلمات کلیدی :کلام بزرگان و کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :همه چیز




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠

چون شده طوفان نوح .کشتی احرار کو


 

 

ساحل زیبای عشق.در طلب یار کو؟


 

 

آن دل شیدا که شد یکسره آوار کو؟


 

 

رونق لیلی چه شد.لایق دیدار کو؟

 

 
 

محرم اسرار عشق.سر شده بر دار کو؟

 

 

تیشه زن بیستون.زنده و بیدار کو؟

 

 

 

 

زیستن و بندگی. توبه و اقرار کو؟

 

 


 

رقص سماع و طرب .از می خمار کو؟


 

 

زنده دلی پر ز سوز.عاشق بیمار کو؟

 


 

محرم سر سروش.بر در و دیوار کو؟

 


 

مرد رهی در طلب .دیده ی آزار کو؟

 

 

 

مرد بیابان عشق.طعنه زن خار کو؟


 

 

 

روح مسیحایی مردم بازار کو؟

 


 

 

رونق افلاکیان.آن مه عیار کو؟

 

 

 

 

http://www.cloob.com/timeline/blog_798250_872442

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧

و باز لحظات وداع با ماه آرامش و عشقبازی رسید. ماهی که از همان آغاز نسیم مدهوش کننده اش تو را به خلسه ای ناب و رویایی فرو می بره.  ماهی که در آن  خالق هستی با آنهمه عظمت و جبروت همه جوره هوای  مخلوق کوچیک اما گستاخش را داره.

همیشه وقتی به آخر این مسیر سبز می رسم (که البته خودش شروع آدم شدنه)  بغضی ناخواسته گلوم را پر می کنه و غصه ام می گیره.

از سر دلتنگی کتاب سهراب را باز کردم و این شعر زیبا کلی حالم را جا اورد.

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود
آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می
ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در
تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر
مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

(سهراب سپهری)

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :همه چیز و کلمات کلیدی :واگویه




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٠

دوستی سری به نشانه افسوس تکان داد و گفت: "این روزها همه چیز دو دوتا چهار تا شده. همه چیز بده بستون شده. اگر از کسی سراغی گرفتی ، اون هم به سراغت می آد ,  و حالی ازت می پرسه و گرنه حتی یادی هم ازت نمی کنه و براش مهم نیست زنده ای یا مرده.  البته نه فکر کنی اینطوری تو داری ضرر می کنی ها. نه اصلا. تازه اینجوری دستگیرت می شه با کی طرفی. رو کیا می تونی حساب کنی و کیافقط مدعیان تو خالی اند ".

 

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند         نه هر که آینه سازدسکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست         لاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن       که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم                 که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی                 وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم                        که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست              نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا            که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد وچهره هرآن کس که شاه خوبان شد   هان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه             که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

(حافظ)

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :همه چیز




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠

خداوند، بار ها و بارها و بارها ، محبتش را به شکل های مختلف به بندگانش ابراز کرده.در حدیث قدسی خود خدا می گه: "اگر آنان که از من روی گردانیده اند، می دانستند که چه قدر منتظر آنان هستم، از شوق می مردند."

و  اونوقت چقدر آدم  می تونه بی معرفت باشه که اینهمه خدا صداش کنه و اون  از کمند محبتش گریزان باشه...

 

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود

 

 




کلمات کلیدی :خدا و کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦

همیشه برای شاعران بزرگی مثل مولوی ،حافظ ، فردوسی  و... احترام
زیادی قایل بوده و هستم. اما بین این غول های بزرگ ادبیات فارسی ارادت خیلی خاصی به "سعدی" شیراز دارم و از خواندن شعرهاش کلی کیف می کنم.

در واقع شخصیت پخته و دنیا دیده خود این شاعر برام خیلی جذاب است. او خودش را فقط به یک خطه جغرافیایی خاص محدود نکرد و به کشورهای مختلف سفر کرد. با آدم ها حشر و نشر داشت وشناخت خیلی خوبی از انسان ها به دست آورد. ماحصل این سفرها را به خوبی می شود در شعرهاش حس کرد. اشعارش پر است از امثال و حکایت های نغز که اکثر آنها هم امروز به عنوان مَثل در فرهنگ عامیانه ما استفاده می شوند.

مدتی است که خواندن گلستان را، به شکل مرتب، شروع کردم و واقعا عاشقش شدم. به نظرم واقعا ارزشش را دارد که کسی یکبار هم که شده سراغ  این کتاب جذاب برود.

 حکایت کوتاه اما پر معنای زیر داستان  بعضی انسان های سود جو و ظاهر فریب در جامعه امروز ماست که  کردار و واقعیت های درونشان با ادعاهای رنگارنگشان وآنچه به آن تظاهر می کنند  از زمین تا آسمان فاصله دارد و تنها زمانی که به آنها نزدیک می شوی بوی دوروییشان حالت را  بد می کند.

جرم این افراد هیچ کم تر از قتل نفس نیست  زیرا که اینان به جای ریختن خون  شیشه اعتمادت را می شکنند.

 

 

-فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند بحکم آنکه نمی بینم مرایشانرا
  کرداری موافق گفتار

تـــرک دنـــیـــا بـــه مـــردم آمـــوزنـــد

خــویـشـتــن سـیـم و غـلـه انـدوزنـد

عـالـمـی را کـه گـفـت بــاشـد وبـس

هـر چــه گــویـد نـگــیـرد انــدرکــس

عــالــم آنـکــس بــود کــه بــدنـکــنـد

نـه بــگـویـد بــخــلـق و خــودنـکــنـد

 

أتا مرون الناس بالبر و تنسون انفسکم

 

عـالـم کـه کـامرانی و تـن پـروری کـند

 

او خویشتن گمست، کرا رهبری کند

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢

و خدا نزدیک است

او همین واحد بالایی ما می شیند

من رفیقم با او

گاه گاهی به سراغش روم و گاه سراغم آید

با هم از خویش سخن می گوییم

من و او مدتها است ،

درد دلهای فراوان داریم .

بیشتر، صحبت من گرم کند محفل ما را چون او

کم سخن گوید و در دل ریزد ،

همه ی دردش را .

هر زمان خانه ی او مهمانم ،

او پذیرایی گرمی کند و چایی داغی ریزد

و برایم با صوت

متن قران خواند .

گاه اگر پیش آید ،

من برایش شعر از ،

حافظ و سعدی و سهراب سپهری و فریدون مشیری خوانم .

گاه از فرط غرور ،

چند بیت از غزل و شعر خودم می خوانم .

گاه او می رنجد

از من اما

_ کافی است ،

یک (( غلط کردم )) خالی ولی از روی صداقت گویم ،

تا ببخشد من را .

او دلش می گیرد ،

که چرا گاه همین واحد پایینی ما ،

حرمت بودن او را راحت ،

زیر پا می شکنند .

یا همین خانه ی پشتی هرگز

پاسخ دعوت مهمانی او را ندهند ...

او ولی باز به دل ریزد و حرفی نزند .

وقتی از واحد او می خواهم ،

بروم خانه ی خود

او به من می گوید

باز هم سر بزن و حالی پرس

چون غریبم اینجا !

من در آغوش کشم با همه احساس و وجودم او را

گونه اش می بوسم

و در آخر با اشک

دستی از دور تکان می دهم و می آییم ،

واحد پایینی ...

لیک هر وقت دلم می گیرد

باز در خانه ی او مهمانم

چون خدا نزدیک است

او همان واحد بالایی ماست
 
 
 



کلمات کلیدی :خدا و کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸

مدتها بود که می خواستم "هفت شهر عشق"را از کتاب منطق الطیر عطار بخوانم اما متاسفانه هیچ وقت فرصت نشده بود که به طور جدی و منظم بخوانمش. گاه گاهی ورقی می زدم اما خوب خیلی سرسری و با عجله بود. اماچند وقت پیش تصمیم گرفتم حتما  براش وقت بگذارم و با دقت بخوانمش.

"هفت شهر عشق" روایت سفر مرغانی است که برای رسیدن به "سیمرغ " از هفت وادی عشق عبور می کنند و برای رسیدن به کمال تلاش می کنند.

از نحوه چینش داستان ها و وقایع  بسیار خوشم امد. عطار ابتدا با ابیاتی کوتاه پرندگانِ راهی این سفر را به خواننده معرفی می کند و کمی که داستان پیش می رود مرغان به سرکردگی "هد هد" خردمند قدم در راه وصل "سیمرغ" می گذارند.
اما در منازل مختلف صدای شکایت و عذر اوردن مرغان به دلیل سختی و طولانی بودن راه بلند می شود که این بخش به نظرم بسیار جالب و پر محتوی امد. در واقع دراین بخش عطار از زبان پرندگان از رذایل اخلاقی ، زنجیرها و علایق دنیوی صحبت می کند .در فصلی دیگر هم از سیر مرغان در هفت شهر عشق که همان طلب ، عشق ،معرفت ،استغنا ،توحید ،حیرت  ،فقر و فنا ست صحبت می شود.  در این مسیر
عده ای از آنها تلف می شوند و یا بر می گردند تا اینکه تنها سی مرغ به قله ی قاف می رسند و در آنجا ندایی به آنها می گوید : چون توانستید هفت وادی عرفان را بگذرانید ، خودتان رهبر خود هستید . عاشق و معشوق و خالق و مخلوق یکی می شوند . پرتو آفریننده در ذرات هستی منعکس می گردد .

از همه جالب تر سبکی است  که عطار در روایت کردن داستان ها به کار برده است او در میان داستان اصلی که همان سفر مرغان است گاه گاهی داستان های مستقل و کوتاهی را بیان می کند که انها نیز به نوبه خود بسیار جذاب و زیبا هستند. به نظرم شاعر ازشیوه بسیار جالبی استفاده کرده است زیرا اینگونه  دیگر خواننده خسته و بی حوصله نمی شود و با اشتیاق داستان را پیگیری می کند.این اشعار در واقع زنگ تفریحی برای خواننده به حساب می ایند.

یکی از شعرهای مستقلی که به نظرم بسیار زیبا آمدحکایت حضرت داوود است که در ذیل شعر کاملش را آوردم :

 

حق تعالی گفت ای داودپاک

بندگانم را بگو کای مشت خاک

 

گرنه دوزخ نه بهشتستی مرا

بندگی کردن نه زشتستی مرا

 

گر نبودی هیچ نور و هیچ نار

نیستی با من شما راهیچ کار

 

من چو استحقاق آن دارم عظیم

می‌پرستیدیم نه ازاومید و بیم

 

گر رجا و خوف نه درپی بدی

پس شما را کار با من کی بدی

 

می‌سزد چون من خداوندم مدام

کز میان جان پرستیدم مدام

 

بنده را گو بازکش از غیر دست

پس به استحقاق ما را می‌پرست

 

هرچ آن جز ما بوددر هم فکن

چون فکندی بر همش در هم شکن

 

چون شکستی، پاک درهم سوز تو

جمع کن خاکسترش یک روز تو

 

این همه خاکستر آنگه برفشان

تا شود از باد عزت بی‌نشان

 

چون چنین کردی ترا آید کنون

آنچ می‌جویی ز خاکستر برون

 

گر ترا مشغول خلدو حور کرد

تو یقین دان کان ز خویشت دور کرد

 

(عطار)




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :همه چیز و کلمات کلیدی :کتاب




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

 

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

 

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

 

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

 

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

 

(حافظ)




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۳٠

امشب که به سراغ دیوان حافظ رفتم این شعر را به من هدیه کرد که بسیار زیبا و دلنشین بود:

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

 

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

 

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

 

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

 

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

 

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

 

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

 

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

 

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

 

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کن




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٩/٢٥

باز هم برف ، باز هم سفیدی، باز هم آرامش.

جای پای کلاغ ها روی برف.

سکوت عابران

...




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۸/۱٧

زندگی

زندگی مرداب نیست

زنرگی خاموش نسیت

زندگی یک خواب نیست

زندگی رودیست در پیچ و خم این روزگار

جاری و نرم و روان

آیتی از لطفهای روزگار

زندگی کوهیست پر نقش و نگار

آسمانش گاه می گردد سیاه

می شود غمگین و پررنج وملال

پر ز اندو و پر از زخم نگاه

زندگی جریان تسمه ایست

لحظه ای پر التهاب و شوق و شور

چون صدای نرم چشمه ایست

لحظه ای هم راکد و بی جنب و جوش

خالی از سوسوی نور رو روشنی

این تمام زندگیست...




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٧/٥

از مردم منافق و خون‌خوار و گرگ‌خو

در پوشش عبادت و پرهیز شاکی‌م




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٠

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس          کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩

این جهان همچون درخت است ای کِرام        ما بر او چون میوه های نیم خام

سخت گیرد خام ها مر شاخ را                   زآنکه در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب گزان            سست گیرد شاخ ها را بعد از آن

سخت گیری و تعصب خامی است                تا جنینی ، کار خون آشامی است

مولوی

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند   من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست    ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا     ما همه بنده و این قوم خداوندانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد      که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ !    عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار    ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد    دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان     بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد

دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد

گه پیر و جوان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق

خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد

آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی

روشنگر عالم

از دیده عیوب چو انوار بر آمد

تا دیده عیان شد

حقا که هم او بود کاندر ید بیضا

میکرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد

زان فخر کیان شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او

از بهر تفرج

عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد

تسبیح کنان شد

بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت

هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد

دارای جهان شد

منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت

آن دلبر زیبا

شمشیر شد و در کف کرار بر آمد

قتال زمان شد

نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق

در صوت الهی

منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد

نادان به گمان شد

 

مولانا




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٤

وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی،

وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی، کسی هست که می توان به او پناه برد،

کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد.

نگاهت را از سنگ فرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن!

تا کی می خواهی در کویری که برای خودت آفریدی قدم برداری؟!

می توان از تاریکی ها گذشت،می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.

یک نفرهست....

دلتنگی هایت را با اوقسمت کن،

تنها بااو.....!

شاعر: محیا شکیبا




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٩

راز

در دل هزارها راز است
و برلبان سکوت تلخ.
و چشم ها تنها شاهدانی هستند
که می دانند و می بینند
و
از حصار سکوت می ترسند.
می ترسند.
حصاری که عشق
را به زنجیر می کشد.

حصاری که با خود فاصله ها می آورد.

شاعر: اشرف السادات سادات




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

 

شیندن این شعر با صدای زیبای شهرام ناظری واقعاَ مسحور کننده است:

الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات


به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم

که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن

الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند

به خم خانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

می ده که چون ریزمش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو

می معنی افروز و صورت گداز
همه گشته معجون ناز ونیاز

پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی زشب مانده باقی کجاست

می کو مرا وا رهاند زمن
زآئین کیفیت ما ومن

دماغم زمیخانه بوئی شنید
حذرکن که دیوانه هوئی شنید

مغنی نوای طرب ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن

به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویش را و خدا را ببین

به رندان سرمست آزاده دل
که هرگز نرفتند جز راه دل

تو در حلقه می پرستان در آی
که چیزی نبینی به غیر از خدای

بزن هر چه هواهیم پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر

الهی به جان خراباتیان
کز این محنت هستیم وارهان

 

رضی الدین آرتیمانی

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧

دلم فریاد می خواهد

ولی در انزوای خویش

چه بی ازار  با دیوار نجوا می کند هر شب

 

 برگرفته از خسته ام از این کویر




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦

گفتــــم از خــــــود بــــرهم تا رخ ماه تو ببینم

چـــه کنـــم مـــن کـه از این قید منیّت نرهیدم




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٧/٩

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

زمستان است...

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

 

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 

اخوان ثالث

 

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۸

من چه سبزم امروز

                          و چه اندازه تنم هشیار است

در دلم چیزی هست

               مثل یک بیشه نور

                                          مثل خواب دم صبح

                                                                  و چنان بیتابم که دلم میخواهد

                بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه......

سهراب

همیشه از خواندن این اشعار بی نهایت لذت می برم. با خواندشان حس رها شدن، طراوت و اوج گرفتن در تمام وجودم جاری می شود. سال ها پیش تابستان ها به همراه همه فامیل به منطقه ای خوش آب و هوا به نام آهار در نزدیکی تهران می رفتیم. همیشه وقتی از جاده باریک و خاکی این مکان سبز که با چتر  درختان گیلاس و آلبالو پوشیده شده بود می گذشتم این شعر را با خودم زمزمه می کردم و حس حرکت، پویایی و تپش در تمام وجودم جاری می شد.

این مصرع ها همیشه برای من یاد آوار خاطراتی زیبا ، شفاف و با طراوت هستند.

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٢

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......

حسین پناهی

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٤

آغوش آسمان

بوسه باد

لالایی ماسه ها

مرا می برد تا قصر لذت

جایی که قطرات خدا

تمام روحم را شستشو می دهند

چشم هایم را می بندم.

به موسیقی روان رگهایم گوش می سپارم .  

صدای قایق های قرمز اکسیژن را می شنوم.

صدای بلعیدنشان را در دهان سلول.

و صدای شاداب و  لطیف سلامتی را  

وه چه همهمه با شکوهی!! 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٩

وقتی شعرای سهراب را گوش می دم یا می خونم  مخصوصا حجم سبز را  تازه حس می کنم انگار کلمات پر از وزنن، پر از مفهوم .سهراب چنان چینشی به آنها داده که نمی تونی از هیچکدوم سرسری رد بشی چون ناگهان چنان از تعجب  میخکوبت می کنن که ناخواسته به فکر فرو می ری .مثلا  من این ترکیب را خیلی دوست دارم  : " زندگی پرو بالی دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق". با خوندنش نا خوداگاه خودم را در یک فضای چند بعدی حس می کنم  چون پر بال گستره ای افقی داره و کلمه" پرش" حس حرکتِ رو به بالا را ایجاد می کنه .

علاوه بر لمس کردن عظمت مرگ دچار ترس و اضطراب نمی شی ،به عکس دوست داری چنین پرشی را هم  تو  تجربه کنی  و مشتاقش می شی.

شعرای سهراب مثل سبزی  اول صبح  توی میوه فروشی ها تازه تازست و با شنیدن و خوندنش روح آدم یه دوش سرد حسابی می گیره.

این هم یه بخش کوچک و زیبای دیگه از شعرای سهراب سپری:

 

 

 

قاطری دیدم بارش "انشا"،

اشتری دیدم بارش سبد خالی "پند و امثال"،

عارفی دیدم بارش "تنناها یا هو".

 

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم ، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت).

 

من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

و هواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه آن پیدا بود

.

.

.

 

 

سهراب سپهری

 

 

  




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٦/٩

یک شعر خیلی قشنگ از فروغی بسطامی شاعر قرن گذشته خوندم که تقسیم بندی جالبی از آدما داره:

مردان خدا پرده ی پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

 

هر دست که دادند همان دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

 

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

 

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

 

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

 

چون خلق در آیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

 مرغان نظرباز سبک سیر «فروغی»

از دامگه خاک بر افلاک پریدند

 

فروغی بسطامی

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٦/۱

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

 آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

   

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

  

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

درکشورما وضع چنین است بدانید

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پول خر خویش براند

   

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست ریاست ابدالدهر بماند

 

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٢۳

فکر می کنم وبلاگم دیگه داره به دیوان شعر تبدیل می شه .اما عیبی نداره چون واقعا حیف است که  از مفاهیمی به این عمیقی با صورتی چنین زیبا چشم پوشی کرد.همه این حرفا رو زدم تا چند بیت زیبا از مولوی را براتون بگم:

ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا

قطره دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش

قطره ی علم است اندر جان من
وار هانش از هوا وز خاک تن

صد هزاران دام و دانه است ای خدا
ما چو مرغان حریصی بی نوا

گر هزاران دام باشد هر قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم

از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم شد از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه افاق زد




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٤/۱۸

  

/معلم پای تخته داد می زد  

/صورتش از خشم گلگون بود

/و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

/ولی آخر کلاسی ها

/لواشک بین خود تقسیم می کردند

/وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

/برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

/تساوی های جبری رانشان می داد

/خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

/غمگین بود

/تساوی را چنین بنوشت

/یک با یک برابر هست

/از میان جمع شاگردان یکی برخاست

/همیشه یک نفر باید به پا خیزد

/به آرامی سخن سر داد

/تساوی اشتباهی فاحش و محض است

/معلم مات بر جا ماند

/و او پرسید

/گر یک فرد انسان ,واحد یک بود ایا باز

/یک با یک برابر بود

/سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

/معلم خشمگین فریاد زد

/آری برابر بود

/و او با پوزخندی گفت

/اگر یک فرد‌ انسان واحد یک بود

/آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

/وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت

/پایین بود

/اگر یک فرد انسان ,واحد یک بود

/آن که صورت نقره گون

/چون قرص مه می داشت

/بالا بود

/وان سیه چرده که می نالید

/پایین بود

/اگریک فرد انسان, واحد یک بود

/این تساوی زیر و رو می شد

/حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

/نان و مال مفت خواران

/از کجا آماده می گردید

/یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

/یک اگر با یک برابر بود

/پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

/یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟

/یک اگر با یک برابر بود /پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

/معلم ناله آسا گفت

/بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

/یک با یک برابر نییست

خسرو گلسرخی 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٢

امروز چند بیت را به طور اتفاقی جایی شنیدم که خیلی به دلم نشت تعریف قشنگی از عشق داشت :

 

 

عشق بازی کار هر شیاد  نیست            این شکار، دام هر صیاد نیست

 

عاشقی را قابلیت لازم است                 طالب حق را حقیقت لازم است

 

عشق ، از معشوق اول سر زند           تا به عاشق ، جلوه دیگر کند

 

تا به حدی که برد هستی از او           سر زند صد شورش و مستی از او

 

شاهد این مدعی خواهی اگر              بر حسین و حالت او کن نظر

 

روز عاشورا در آن میدان عشق         کرد رو را جانب سلطان عشق

 

بارالها این سرم این پیکرم                این علمدار رشید این اکبرم

 

این سکینه این رقیه این رباب            این عروس دست وپا خون در خضاب

 

این من و این ساربان،این شمر دون     این تن عریان میان خاک و خون

 

این من واین ذکر یارب یاربم             این من و این ناله های زینبم

 

پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق     ای حسین یکه تاز راه عشق

 

گر تو بر من عاشقی ای محترم     پرده برکش من به تو عاشقترم

 

غم مخور که من خریدار توام        مشتری بر جنس بازار توام

 

هر چه بودت داده ای در راه ما      مرحبا صد مرحبا خودهم بیا

 

خود بیا که می کشم من ناز تو       عرش و فرشم جمله پا انداز تو

 

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٢۳

 

 

 

چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ وغمانگیز است
مگر « می » ای چراغ نرم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این من پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامش از مرگ کس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست
گرتن خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی آنجاست
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی ست
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام ونشانی نیست
در این دوران که هرجا
هرکه زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرو آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرااز این خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟


فریدون مشیری




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٢/۱۸

 هر روز شیطان لعنتی

 خط های ذهن مرا اشغال می کن

 هی با شماره های غلط

 زنگ می زند،‏

آن وقت من اشتباه می کنم و

 او با اشتباه های دلم حال می کند.

دیروز یک فرشته به من می گفت :

 

 تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

 آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی ؟!

 یادش به خیر آن روزها ی

مکالمه با خورشید

 که دفترچه های ذهن کوچک مرا

 سرشار خاطرهای ناب می کرد.

 امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره می کرد .

 با من تماس بگیر ،

خدایا حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

 روی پیام گیر دلم بگذار.

البته مطلب بالا صد در صد شعر نیست حتی مر هم نیست اما خوب چون خیلی به دلم نشت حس کردم شاید حس خوبی هم به بقیه بده (متاسفانه نویسندش ناشناسه)




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٢/۱۸

                                                         

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید /// معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار /// در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید /// هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 ده بار از آن راه بدان خانه برفتید/// یک بار از این خانه بر این بام برآیید

 آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید /// از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت /// یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

 با این همه آن رنج شما گنج شما باد /// افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

مولوی




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱/٢٧

خیلی جالب بلاخره این سریال های تلویزیونی هم مفید فایده واقع شدن من بعد از دیدن سریال شهریار تازه فهمیدم که شعر زیر مال شهریار است البته این از کم کاری خودم هم بوده است همیشه با شنیدن این شعر ان هم با صدای مسحور کننده استاد بنان حس غریبی بهم دست می ده یجور غصه شاد یک تلخی شیرین از شنیدنش خیلی لذت می برم.

 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا ؟                 بی وفا ، حالا که من ، افتاده ام از پا چرا ؟

 نوشداروئی وبعد از مرگ سهراب آمدی               سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

 عمرما را مهلت امروزوفردای تو نیست !               من که ، امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟

 نازنینا ، ما به ناز تو ، جوانی داده ایم                  دیگر اکنون ،با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 وه که با این عمر های کوته بی اعتبار                این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود          ای لب شیرین ، جواب تلخ ، سر بالا ، چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت       اینقدر ، با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان ، چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند           در شگفتم ، من نمیپاشد ز هم ، دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین               خاموشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر             راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

                                                

 شهریار




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٥

سلام

بلاخره بعد از مدتها دوباره سری به بلاگ متروکم زدم.فکر می کردم تا حالا دیگه اثری ازش نمونده باشد ولی خوب شواهد و قراین چیز دیگری را نشان می دهند.
این بار بهانه رجوعم به بلاگ چند بیت شعر بود که اتفاقی به دستم رسید.اشعاری از سه شاعر مشهور ایران:حافظ(ق.۸)‌ -صائب(ق.۱۱)و شهریار(معاصر) .بعضی ها بر این باورند که دو شاعر اخیر این اشعار را برای اثبات برتری خود بر دیگری یا به زبان ساده تر برای روکم کنی سرودن بعضی ها هم معتقدند که اصلا مسئله رو کم کنی نبوده بلکه صرفا یک مزاح دوستانه بوده بین رفقای قدیمی (قدیمی=هر ۱۰۰ سال را معادل ۲ یا ۳ سال محسوب بفرمایید)
به نظر من دلیلش هرچه که هست نشاندهنده توجه این افراد به آثار و فعالیتهای افراد پیش از خودشان بخصوص در زمینه فعالیتشان است .
این اشعار را من براتون می نویسم .شما هم اگر تونستید با ابیات مناسب ادامه اش بدین
:

 

حافظ

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم سمرقندو بخارا را


صائب


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم سرو دست و تن و پا را
به معشوق چو می بخشم زمال خویش می بخشم
نه چون حافظ که می بخشد سمرقندو بخارا را


شهریار


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد ز ملک خویش می بخشد
نه چوی صائب که می بخشد دل و دین و سرو پا را
دل و دین و سرو پا را زبهر گور می بخشند
نه از بهر ترک شیرازی که شور افکند در دلها

 




کلمات کلیدی :شعر