ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
(حافظ)
امشب که به سراغ دیوان حافظ رفتم این شعر را به من هدیه کرد که بسیار زیبا و دلنشین بود:
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند
دل به امید روی او همدم جان نمیشود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمیکند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکن
زندگی
زندگی مرداب نیست
زنرگی خاموش نسیت
زندگی یک خواب نیست
زندگی رودیست در پیچ و خم این روزگار
جاری و نرم و روان
آیتی از لطفهای روزگار
زندگی کوهیست پر نقش و نگار
آسمانش گاه می گردد سیاه
می شود غمگین و پررنج وملال
پر ز اندو و پر از زخم نگاه
زندگی جریان تسمه ایست
لحظه ای پر التهاب و شوق و شور
چون صدای نرم چشمه ایست
لحظه ای هم راکد و بی جنب و جوش
خالی از سوسوی نور رو روشنی
این تمام زندگیست...
این جهان همچون درخت است ای کِرام ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را زآنکه در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخ ها را بعد از آن
سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی ، کار خون آشامی است
مولوی
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ ! عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد
دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد
گه پیر و جوان شد
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد
آتش گل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم
از دیده عیوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد
حقا که هم او بود کاندر ید بیضا
میکرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر کیان شد
می گشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد
تسبیح کنان شد
بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت
آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در کف کرار بر آمد
قتال زمان شد
نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق
در صوت الهی
منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد
مولانا
وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی،
وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی، کسی هست که می توان به او پناه برد،
کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد.
نگاهت را از سنگ فرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن!
تا کی می خواهی در کویری که برای خودت آفریدی قدم برداری؟!
می توان از تاریکی ها گذشت،می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.
یک نفرهست....
دلتنگی هایت را با اوقسمت کن،
تنها بااو.....!
شاعر: محیا شکیبا
در دل هزارها راز است
و برلبان سکوت تلخ.
و چشم ها تنها شاهدانی هستند
که می دانند و می بینند
و
از حصار سکوت می ترسند.
می ترسند.
حصاری که عشق را به زنجیر می کشد.
حصاری که با خود فاصله ها می آورد.
شاعر: اشرف السادات سادات

شیندن این شعر با صدای زیبای شهرام ناظری واقعاَ مسحور کننده است:
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم
که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن
الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند
به خم خانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
می ده که چون ریزمش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو
می معنی افروز و صورت گداز
همه گشته معجون ناز ونیاز
پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی زشب مانده باقی کجاست
می کو مرا وا رهاند زمن
زآئین کیفیت ما ومن
دماغم زمیخانه بوئی شنید
حذرکن که دیوانه هوئی شنید
مغنی نوای طرب ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن
به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویش را و خدا را ببین
به رندان سرمست آزاده دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
تو در حلقه می پرستان در آی
که چیزی نبینی به غیر از خدای
بزن هر چه هواهیم پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
الهی به جان خراباتیان
کز این محنت هستیم وارهان
رضی الدین آرتیمانی
دلم فریاد می خواهد
ولی در انزوای خویش
چه بی ازار با دیوار نجوا می کند هر شب
برگرفته از خسته ام از این کویر
گفتــــم از خــــــود بــــرهم تا رخ ماه تو ببینم
چـــه کنـــم مـــن کـه از این قید منیّت نرهیدم
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است زمستان است... مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد اخوان ثالث
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است
در دلم چیزی هست
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه......
سهراب

همیشه از خواندن این اشعار بی نهایت لذت می برم. با خواندشان حس رها شدن، طراوت و اوج گرفتن در تمام وجودم جاری می شود. سال ها پیش تابستان ها به همراه همه فامیل به منطقه ای خوش آب و هوا به نام آهار در نزدیکی تهران می رفتیم. همیشه وقتی از جاده باریک و خاکی این مکان سبز که با چتر درختان گیلاس و آلبالو پوشیده شده بود می گذشتم این شعر را با خودم زمزمه می کردم و حس حرکت، پویایی و تپش در تمام وجودم جاری می شد.
این مصرع ها همیشه برای من یاد آوار خاطراتی زیبا ، شفاف و با طراوت هستند.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان حسین پناهی
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......
آغوش آسمان
بوسه باد
لالایی ماسه ها
مرا می برد تا قصر لذت
جایی که قطرات خدا
تمام روحم را شستشو می دهند
چشم هایم را می بندم.
به موسیقی روان رگهایم گوش می سپارم .
صدای قایق های قرمز اکسیژن را می شنوم.
صدای بلعیدنشان را در دهان سلول.
و صدای شاداب و لطیف سلامتی را
وه چه همهمه با شکوهی!!
وقتی شعرای سهراب را گوش می دم یا می خونم مخصوصا حجم سبز را تازه حس می کنم انگار کلمات پر از وزنن، پر از مفهوم .سهراب چنان چینشی به آنها داده که نمی تونی از هیچکدوم سرسری رد بشی چون ناگهان چنان از تعجب میخکوبت می کنن که ناخواسته به فکر فرو می ری .مثلا من این ترکیب را خیلی دوست دارم : " زندگی پرو بالی دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق". با خوندنش نا خوداگاه خودم را در یک فضای چند بعدی حس می کنم چون پر بال گستره ای افقی داره و کلمه" پرش" حس حرکتِ رو به بالا را ایجاد می کنه .
علاوه بر لمس کردن عظمت مرگ دچار ترس و اضطراب نمی شی ،به عکس دوست داری چنین پرشی را هم تو تجربه کنی و مشتاقش می شی.
شعرای سهراب مثل سبزی اول صبح توی میوه فروشی ها تازه تازست و با شنیدن و خوندنش روح آدم یه دوش سرد حسابی می گیره.
این هم یه بخش کوچک و زیبای دیگه از شعرای سهراب سپری:
قاطری دیدم بارش "انشا"،
اشتری دیدم بارش سبد خالی "پند و امثال"،
عارفی دیدم بارش "تنناها یا هو".
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت.
من قطاری دیدم ، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت).
من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
.
.
.
سهراب سپهری
یک شعر خیلی قشنگ از فروغی بسطامی شاعر قرن گذشته خوندم که تقسیم بندی جالبی از آدما داره:
مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند همان دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق در آیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند مرغان نظرباز سبک سیر «فروغی» از دامگه خاک بر افلاک پریدند فروغی بسطامی
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند آنکس که بداند و نداند که بداند بیدارش نمایید که بس خفته نماند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند درکشورما وضع چنین است بدانید آنکس که بداند و بداند که بداند باید برود غازبه کنجی بچراند آنکس که بداند و نداند که بداند بهتر برود خویش به گوری بتپاند آنکس که نداند و بداند که نداند با پارتی و پول خر خویش براند آنکس که نداند و نداند که نداند برپست ریاست ابدالدهر بماند
فکر می کنم وبلاگم دیگه داره به دیوان شعر تبدیل می شه .اما عیبی نداره چون واقعا حیف است که از مفاهیمی به این عمیقی با صورتی چنین زیبا چشم پوشی کرد.همه این حرفا رو زدم تا چند بیت زیبا از مولوی را براتون بگم:
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
قطره دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
قطره ی علم است اندر جان من
وار هانش از هوا وز خاک تن
صد هزاران دام و دانه است ای خدا
ما چو مرغان حریصی بی نوا
گر هزاران دام باشد هر قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم شد از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه افاق زد
/معلم پای تخته داد می زد /صورتش از خشم گلگون بود /و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود /ولی آخر کلاسی ها /لواشک بین خود تقسیم می کردند /وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد /برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان /تساوی های جبری رانشان می داد /خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک /غمگین بود /تساوی را چنین بنوشت /یک با یک برابر هست /از میان جمع شاگردان یکی برخاست /همیشه یک نفر باید به پا خیزد /به آرامی سخن سر داد /تساوی اشتباهی فاحش و محض است /معلم مات بر جا ماند /و او پرسید /گر یک فرد انسان ,واحد یک بود ایا باز /یک با یک برابر بود /سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت /معلم خشمگین فریاد زد /آری برابر بود /و او با پوزخندی گفت /اگر یک فرد انسان واحد یک بود /آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود /وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت /پایین بود /اگر یک فرد انسان ,واحد یک بود /آن که صورت نقره گون /چون قرص مه می داشت /بالا بود /وان سیه چرده که می نالید /پایین بود /اگریک فرد انسان, واحد یک بود /این تساوی زیر و رو می شد /حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود /نان و مال مفت خواران /از کجا آماده می گردید /یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ /یک اگر با یک برابر بود /پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ /یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟ /یک اگر با یک برابر بود /پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ /معلم ناله آسا گفت /بچه ها در جزوه های خویش بنویسید /یک با یک برابر نییست
خسرو گلسرخی
امروز چند بیت را به طور اتفاقی جایی شنیدم که خیلی به دلم نشت تعریف قشنگی از عشق داشت :
عشق بازی کار هر شیاد نیست این شکار، دام هر صیاد نیست عاشقی را قابلیت لازم است طالب حق را حقیقت لازم است عشق ، از معشوق اول سر زند تا به عاشق ، جلوه دیگر کند تا به حدی که برد هستی از او سر زند صد شورش و مستی از او شاهد این مدعی خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر روز عاشورا در آن میدان عشق کرد رو را جانب سلطان عشق بارالها این سرم این پیکرم این علمدار رشید این اکبرم این سکینه این رقیه این رباب این عروس دست وپا خون در خضاب این من و این ساربان،این شمر دون این تن عریان میان خاک و خون این من واین ذکر یارب یاربم این من و این ناله های زینبم پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق ای حسین یکه تاز راه عشق گر تو بر من عاشقی ای محترم پرده برکش من به تو عاشقترم غم مخور که من خریدار توام مشتری بر جنس بازار توام هر چه بودت داده ای در راه ما مرحبا صد مرحبا خودهم بیا خود بیا که می کشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پا انداز تو

چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ وغمانگیز است
مگر « می » ای چراغ نرم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این من پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامش از مرگ کس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست
گرتن خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی آنجاست
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی ست
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام ونشانی نیست
در این دوران که هرجا
هرکه زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرو آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرااز این خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
فریدون مشیری
هر روز شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا اشغال می کن
هی با شماره های غلط
زنگ می زند،
آن وقت من اشتباه می کنم و
او با اشتباه های دلم حال می کند.

دیروز یک فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها ی
مکالمه با خورشید
که دفترچه های ذهن کوچک مرا
سرشار خاطرهای ناب می کرد.
امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره می کرد .
با من تماس بگیر ،
خدایا حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار.
البته مطلب بالا صد در صد شعر نیست حتی مر هم نیست اما خوب چون خیلی به دلم نشت حس کردم شاید حس خوبی هم به بقیه بده (متاسفانه نویسندش ناشناسه)

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید /// معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار /// در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید /// هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید/// یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید /// از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت /// یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد /// افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولوی

خیلی جالب بلاخره این سریال های تلویزیونی هم مفید فایده واقع شدن من بعد از دیدن سریال شهریار تازه فهمیدم که شعر زیر مال شهریار است البته این از کم کاری خودم هم بوده است همیشه با شنیدن این شعر ان هم با صدای مسحور کننده استاد بنان حس غریبی بهم دست می ده یجور غصه شاد یک تلخی شیرین از شنیدنش خیلی لذت می برم.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا ؟ بی وفا ، حالا که من ، افتاده ام از پا چرا ؟
نوشداروئی وبعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمرما را مهلت امروزوفردای تو نیست ! من که ، امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟
نازنینا ، ما به ناز تو ، جوانی داده ایم دیگر اکنون ،با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین ، جواب تلخ ، سر بالا ، چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر ، با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان ، چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند در شگفتم ، من نمیپاشد ز هم ، دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین خاموشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
شهریار
سلام
بلاخره بعد از مدتها دوباره سری به بلاگ متروکم زدم.فکر می کردم تا حالا دیگه اثری ازش نمونده باشد ولی خوب شواهد و قراین چیز دیگری را نشان می دهند.
این بار بهانه رجوعم به بلاگ چند بیت شعر بود که اتفاقی به دستم رسید.اشعاری از سه شاعر مشهور ایران:حافظ(ق.۸) -صائب(ق.۱۱)و شهریار(معاصر) .بعضی ها بر این باورند که دو شاعر اخیر این اشعار را برای اثبات برتری خود بر دیگری یا به زبان ساده تر برای روکم کنی سرودن بعضی ها هم معتقدند که اصلا مسئله رو کم کنی نبوده بلکه صرفا یک مزاح دوستانه بوده بین رفقای قدیمی (قدیمی=هر ۱۰۰ سال را معادل ۲ یا ۳ سال محسوب بفرمایید)
به نظر من دلیلش هرچه که هست نشاندهنده توجه این افراد به آثار و فعالیتهای افراد پیش از خودشان بخصوص در زمینه فعالیتشان است .
این اشعار را من براتون می نویسم .شما هم اگر تونستید با ابیات مناسب ادامه اش بدین:
حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم سمرقندو بخارا را
صائب
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم سرو دست و تن و پا را
به معشوق چو می بخشم زمال خویش می بخشم
نه چون حافظ که می بخشد سمرقندو بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد ز ملک خویش می بخشد
نه چوی صائب که می بخشد دل و دین و سرو پا را
دل و دین و سرو پا را زبهر گور می بخشند
نه از بهر ترک شیرازی که شور افکند در دلها