نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٤

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمیشدم اما زمین تیره بود کدر بود سفت بود و سخت دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش اغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر!

من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمیگذرد دیگر آب از من عبور نمیکند روح من در من روان نیست و جایِ جریان ندارد.

وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ناپدید میشود!

کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی  از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است؛ مثل خودت که ناپیدایی.....یا لطیف!

برگرفته از کتاب در دلت نهنگی می تپد




کلمات کلیدی :خدا