نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/٢۸

صحنه اول: توی ماشین پشت چراغ قرمز نشسته ای. خیلی خسته ای. دو تا پسر بچه کمی جلوتر بین ماشین ها می چرخند و فال می فروشند. کمی اون طرف تر جوان ١٨ ساله ای رو می بینی که از شدت اعتیاد نمی تونه درست بیاسته .یه دستمال کثیف هم دستشه. خیلی با تو فاصله نداره. به سمت هر ماشینی که می ره با تکان دادن دست دورش می کنن. خدا خدا می کنی که به تو نزدیک نشه.تو دلت یه کم غصه می خوری برای این جونی هدر شده. اما بعدش سرت رو به سمت دیگه ای می  چرخونی و منتظر سبز شدن چراغ می شی.

صحنه دوم: توی اتوبوس نشستی.خیلی خسته ای.به زحمت یه جا برای نشستن پیدا می کنی و می شینی.خانوم مسنی سوار می شه. به صندلی  هانگاهی می اندازه. همه پُر ند. با کمی غرولند همون جلوی اتوبوس می ایسته. اما زیر چشمی به جوان ترها نگاه می کنه. همه نگاهشون رو ازش می دزدند و سرشونو به سمت پنجره می چرخونن.

صحنه سوم: خیلی خسته ای .دیر وقته و تازه کارت تموم شده.ذهنت حسابی درگیر کارهای فرداست.کلافه ای.سرت رو روی بالش می گذاری.ذهنت کمی از کار و مشغله های روزمره دور می شه. به یاد خودت می افتی. تا میخو ای کمی خودت رو کند و کاو کنی سرت به سمتی می افته و به خواب می ری...

 




کلمات کلیدی :همه چیز