نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٧

 ٧ یا ٨ ساله که هستی وقتی کسانی رو می بینی که ٧،٨ سالی ازت بزرگ ترند با خودت می گی وای یعنی می شه من هم اینقدر بزرگ بشم حتما دیگه اونموقع یه ادم بزرگِ تمام عیار شدم.چند سال می گذره و تو می شی یه نوجوان ١٨ ساله .اصلا هم یادت نمی آد ٨ سال پیش با خودت چی زمزمه می کردی چون حالا هیا هو های دیگه ای تمام ذهنت رو پرکردند.منتظری.هنوز باید چند سال دیگه بگذره.اگر ٢۵ ،٢۶ ساله بشم دیگه حتما اونموقع بر خر مراد سوار خواهم بود.حتما دیگه توی اون سن به آرزو های اصلیم رسیدم.مهمتر از همه این که انسان تر هم خواهم بود و.....

اما وقتی به این سن می رسی و حتی اون رو هم پشت سر می گذاری حس می کنی انگار خود کوچک بینی تمومی نداره هنوز هم منتظری.منتظری که چند ساله دیگه هم بگذره تا شاید تو به اون چیزی که در اعماق وجودت میخوای برسی.در ظاهر شاید چیزهایی داشته باشی که ممکنه جالب باشند ،اما تو رو راضی نمی کنن .درونت به آرامش نرسیده .پس باز هم انتظار می کشی ،انتظار می کشی و با ز هم انتظار.




کلمات کلیدی :همه چیز