نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٤

هی پلک می زنی ،سعی می کنی آدمها رو خوب ببینی. عمیق ببنی. اما این چشمان ناتوان فقط جلد آدمارو نشونت میدن و تو نمی تونی نوشته های درونشون رو ببینی نمی تونی بفهمی که صحت کلامشون که زاییده درونشونه تا چه حده.چقدر آزار دهدنده است.باز هم پلک می زنی باز هم نگاه می کنی اما نمی تونی سر کلاف های پیچیده درون هر روح را پیدا کنی .

اشک توی چشمات جمع می شه و بدجوری احساس ناتوانی می کنی چون عطش کشف واقعیت که لحظه به لحظه در درونت شعله می گیره به نظر اشباع نشدنی می اد.و تازه این موقع است که می فهمی واااااای خدایا من که هیچی نمی دووووونم!!!!!




کلمات کلیدی :خدا