3-1

نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٠

عشق با چشمانی پر از نور و شعله لبخند که نه قهقه می زد .با چشمانش همه لحظات را می بلعید .از بی قراری دستانش می لرزیدند.منتظر باز شدن شکاف های روی پوسته تخم و تحقق آرزوی دیرینش بود. آرزویی که طاقتش را در طول تمام این سا لها ربوده بود.پلکانش مدت ها بود که چهره شیرین خواب را ندیده بودند. جز صدای ترک خوردن پوسته تخم هیچ صدایی قدرت تصرف ذهنش را نداشت.


و اما کمی آن طرف تر .نه ،کمی کمتر از انطرف تر ،به فاصله جای پای یک رشته نور ،هیبتی دیگر بود که گاهی یک گام پیش می امد و گاه سه قدم به عقب بر می گشت .در چهره اش جز مجموعه ای از خطوط کج و معوج و در هم چیزی نبود.او را شناختم ،نفرت بود .پشت به پشت عشق داده بود و هر ازگاهی مخفیانه و زیر چشمی و با کراهتی که در پهنه چهره اش جاری بود تکان های تخم را زیر نظر داشت .گویی می خواست با نگاهش تخم کوچک را به رگبار ببندد.


در همین حین پیکر ی با سرعت از کنار این صحنه عبور کرد .وزش بادی که از عبور ان ایجاد شد به شدت تخم را تکان داد . خوب نگاهش کردم.چهره اشنا نبود .اما شنیدم عشق در گوش نفرت زمزمه می کرد :اگر این بی تفاوتی کمی تندتر عبور کرده بود به جز پوسته های پراکنده ای از این تخم نازنین چیزی باقی نمی ماند.


پس او بی تفاوتی بود .برای همین بود که حتی ثانیه ای به این سو هم نگاه نکرد. عبوری با درجه صفر توجه .عدم توجهی که نزدیک بود به قیمت گزافی تمام شود.


نا خوداگاه با خودم گفتم تا وقتی عشق و نفرت وجود دارد هنوز توجه و احساسی هست اما بی تفاوتی ....




کلمات کلیدی :عشق