نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٦/٩

یک شعر خیلی قشنگ از فروغی بسطامی شاعر قرن گذشته خوندم که تقسیم بندی جالبی از آدما داره:

مردان خدا پرده ی پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

 

هر دست که دادند همان دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

 

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

 

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

 

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

 

چون خلق در آیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

 مرغان نظرباز سبک سیر «فروغی»

از دامگه خاک بر افلاک پریدند

 

فروغی بسطامی

 




کلمات کلیدی :شعر