نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٢

ردپای خداوند

دیشب رویایی داشتم. خواب دیدم بر روی شنها راه می روم همراه با خود خداوند و برروی پرده ی شب تمام روزهای زندگی ام را، مانند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم، ِروز به روز زندگی را، دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد یکی مال من یکی از آن خداوند .راه ادامه یافت تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافتند. آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .در بعضی از جاها فقط یک رد پا وجود داشت اتفاقا ،آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی من بود روزهایی با بزرگ ترین دردها،رنج ها،ترسها و..... آنگاه از او پرسیدم خداوندا،تو به من گفتی در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظلات درد آور مرا تنها گذاشتی؟ خداوند پاسخ داد: فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای .و من چنین نکردم هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن ها دیدی من بودم که تو را به دوش می کشیدم   (فرهنگ عامیانه برزیلی)




کلمات کلیدی :خدا