نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٦

          

                                 من خدا را دیدم


پسربچه‌ای می‌خواست خدا را ملاقات کند. او فکر کرد خدا در دوردست زندگی می‌کند و بنابراین سفر درازی در پیش دارد. چمدان خود را بست و راهی سفر شد.
پسربچه در راه پیرزنی را ملاقات کرد. پیرزن در پارک نشسته‌بود و به کبوترها نگاه می‌کرد. پسربچه کنار او نشست و چمدانش را باز کرد و از درون آن نوشابه‌ای بیرون آورد و خواست آن را بنوشد که دید پیرزن نگاهش می‌کند. برای همین نوشابه خود را به پیرزن تعارف کرد. پیرزن نیز با سپاسگزاری فراوان پذیرفت و به پسربچه لبخند زد. لبخندش به قدری زیبا بود که پسربچه تصمیم گرفت دوباره آن را ببیند. بنابراین کیک خود را هم به پیرزن داد. بار دیگر لبخند بر لبان پیرزن نقش بست. پسربچه شادمان شد. آن دو تمام عصر را آنجا نشستند، خوردند و خندیدند. اما هرگز کلمه‌ای نگفتند.
هوا که تاریک شد، پسربچه تازه فهمید که چقدر خسته است. بنابراین تصمیم گرفت به خانه برود. اما چند قدم بیشتر دورنشده بود که برگشت و پیرزن را بغل کرد. پیرزن نیز چنان لبخندی زد که پسربچه تا‌به‌حال در عمرش ندیده بود.
پسربچه که به خانه رسید، مادرش از چهره شاد و خندان او متعجب شد. برای همین پرسید:«چه چیزی تو را امروز اینقدر خوشحال کرده است؟» پسربچه پاسخ داد:«من با خدا غذا خوردم» اما پیش از آن که مادرش چیزی بگوید، ادامه داد:«می‌دانی چیه! او زیباترین لبخندی را که در عمرم دیده بودم به من زد»
از آن سو پیرزن در حالی که سرشار از شادمانی بود به خانه‌اش بازگشت. پسرش که از آرامش خاطر مادر متعجب شده بود پرسید:«مادر! چه چیزی تو را امروز اینقدر خوشحال کرده است؟» پیرزن پاسخ داد:«من با خدا غذا خوردم» و پیش از آنکه پسرش چیزی بگوید ادامه داد:«می‌دانی! او جوان‌تر از آن بود که من فکرش را می‌کردم».

                                   

                                مسافر و درخت

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی .
کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت .
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود .
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود .
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی !
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از.پیمودن‌ جاده‌هاست




کلمات کلیدی :داستان