نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٢۳

 

 

 

چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ وغمانگیز است
مگر « می » ای چراغ نرم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این من پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامش از مرگ کس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست
گرتن خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی آنجاست
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی ست
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام ونشانی نیست
در این دوران که هرجا
هرکه زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرو آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرااز این خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟


فریدون مشیری




کلمات کلیدی :شعر