نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧

کودک که بودم قلبم در دستانم بود.هر روز آن را در آب زلال چشمه سادگی، شادابی و پویایی شستشو می دادم.آن را با همه قسمت می کردم. اگر ضربه ای بر آن وارد می شد قلبم آنقدر منعطف بود که آن را همچون پرتو های آفتاب به بیرون منعکس می کرد. تیرهای بدی هرگز در آن راه نداشت.قلبم زلالِ زلال بود. عشق از پشت قلبم پیدا بود.

کم کم بزرگ شدم. گاهی قلبم از دستا نم در گل و لای خیابان ها می افتاد. گاهی زیر پای دیگران لگد می خورد. گاهی زاویه های دلم خراشیده می شد. اما باز هم بلندش می کردم و آلودگی ها را پاک می کردم. گاهی هم آن را در جیبم می گذاشتم تا بعدا در فرصتی مناسب کثیفی ها را بر طرف کنم. اما فراموش می کردم.

و چنین شد که شفافیت قلب بی گناه من قربانی نسیان و غفلت من شد. کدر شد. مات شد. دیگر به راحتی آماج ضربه ها قرار می گرفت. سخت شد. بی انعطاف شد. اما هنوز امیدوارم. زیرا معتقدم نیروهای لطیف و پرتوانی در کائنات در جریانند که حتی نسیم عبورشان  شفا بخش هر تاریکی است.




کلمات کلیدی :عشق