نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۱

آقای ب رو کرد به آقای الف: راستی فهمیدی آقای د و ک با هم دعوا کردند.

الف_جدی می گی؟چرا؟

ب_عجب پس خبر نداری. آقای د سر قضیه کتاب ها دست آقای ک را رو کرد. آخه طرف کتاب های خارجی رو  با قیمت پایین می داد به کارمنداش ترجمه کنند بعد ٣ برابر قیمت می فروختشون. خلاصه این وسط انگار سر آقای د بی کلاه مونده بود واسه همین پَتشون رو ریخت رو آب. سر این قضیه هم زدند به تیپ هم. خلاصه از اون موقع با هم کارد و پنیر شدند.

الف_ که اینطور! من می بینم از صد فرسخی هم رد نمیشن. اگر هم بشن با غیض همدیگرو نگاه می کنند.

ب_آره دیگه. راستی آخرین مدل نوکیا رو دیدی. آخره گوشیه. به نظرم می ارزه این گوشی بد صداتو عوض کنی. بابا این چیه دیگه. هر بار زنگ می زنه آدم صد متر می پره هوا.

الف_آره می دونم. دیگه باید عوضش کنم. می دم به پسرم ببره بازار مبایل بفروشدش. آخه می دونی پسرم خدای خرید و فروش مبایله. همین هفته پیش یه مبایل قراضه داشت که یه پول سیاه هم نمی ارزید. ٢٠ تومن آبش کرد. هر کی تو فامیلمون می خواد گوشی بخره پسرم رو با خودش می بره. حالا امشب گوشی رو می دم بهش ببره بفروشه. راستی هنوز حقوق ها رو نریختن. الان ۵ روز از سر برج گذشته. خودشون دو لپی می خورند از حال ما ها هم اصلا خبر ندارن. خیلی نامردن.

ب_  اتفاقا امروز صبح که داشتم می اومدم سر کار چک کردم. هنوز که پولی واریز نشده بود. بزار یه زنگی به حسابداری بزنم....آخ خ خ خ!!! یادم نبود ساعت ١٢ شده. دیگه رفتن برای ناهار و نماز. بعد از ظهر دوباره تماس می گیرم. راستی تو امروز نمی آی ناهار؟

الف_ نه قربانت. ناهار آوردم. شما بفرما یه لقمه از قضای ما بخور. تعارف نکن.

ب_ نوش جونت. خوب پس من فلان می رم.

حدس می زنید اینجا کجاست. یه مهمانی خانوادگی؟ نه درست نیست. مکالمات بین دوتا آدم بی کار که سر کوچه  نشسته اند؟ نه باز هم اشتباه حدس زدید. ساده است. کمی بیشتر فکر کنید. نه آرایشگاه هم نیست. بله!!!!!!! درسته اینجا یک ادارَست با کارمندانی پر کار با بهره وری بالا که حتی فرصت نمی کنند سرشان را بخارانند. البته این بیچاره ها هم تقصیری ندارند. چه می شود کرد. آخر دست بی گانگان در کار است!!!!!!!!!!!!!!

 

 




کلمات کلیدی :داستان