نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/۱۱

صبح ها وقتی از خونه به سمت محل کارم حرکت می کنم به محض اینکه به میدان تجریش می رسم ناخودآگاه نگاهم به کنار کفاشی سر میدان می افته. چشمام دنبالش می گردند. و وقتی پیداش می کنند انگار آرام می گیرند. حضورش بهم انرژی می ده. اون پیرمردی حدوداً 70 سالست با محاسنی بلند به سفیدی برف با کلاهی پشمی. جلوش یه ترازو و زنبیلی  قدیمی قرار داره.همیشه سرش کمی به سمت پایین خمه و داره زمین رو نگاه می کنه.  به آرومی و با طمأنینه خاصی تسبیحش رو می چرخونه. اگر کمی بعد از ساعت 7.30 بری دیگه نمی بینیش. انگار برای خودش ساعت کار داره. اصلاً آدم حس نمی کنه که نیازمنده برعکس یه حس بی نیازی و احترام  رو در آدم بر می انگیزه. خیلی دوست دارم برم یه گپی باهاش بزنم.ببینم توی ذهنش چی می گذره. حس می کنم شخصیتی قوی داره. شاید هم اشتباه می کنم و اینها تماما زاییده تصورات من باشند .اما هرچی که هست از این شخصیت خوشم اومده. دوستش دارم. چهرش بهم آرامش می ده.




کلمات کلیدی :همه چیز و کلمات کلیدی :آرامش