نویسنده : ش. خان سفید ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳

هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

سهراب سپهری

 این شعر روی یکی از کارت پستال­های کلکسیونم نوشته شده بود. یادم می­آید بچه که بودم مدتی به وسواس جمع کردن کارت پستال دچارشده بودم.کارت­هایی از هر رنگ و شکلی.یکسری از آنها هدیه بودند. بعضی هارا با کلی ذوق و شوق خودم درست کرده بودم و تعدادی را هم خریده بودم. از اینکه هر روز کنار هم می چیدمشان و نگاهشان می کردم از رنگ ها و تصاویرشان کلی لذت می بردم. این علاقه چند ماهی ادامه داشت تا اینکه روزی خیلی ناگهانی حس کردم دیگر جذابیتی برایم ندارند. دیگر دوستشان نداشتم. از بین آنها قشنگ ترین ها را هدیه دادم و بقیه راهی انبار شدند. و اینگونه کارت های من به تاریخ پیوستند.

اما داستان مجموعه جمع کردن من در اینجا ختم نشد و اینبار رنگ و لعاب آدامس­ها هوش از سرم پراند. بله درست شنیدید آدامس. ممکن است بپرسید چرا آدامس؟ پاسخش فرم و بسته بندی جذاب این تنقلات کوچک بود.پس شروع کردم به جمع آوری این خوردنی کشی. اشتیاقی که در جمع آوری آدامس­ها داشتم دیدنی بود.هرجا آدامس جدیدی می دیدم می خریدم.یک روز با کلی شوق و ذوق رفتم سراغ کلکسیونم اما چشمتان روز بد نبیند. دیدم جا تره و بچه نیست. البته بچه نبود اما بسته بندیهاشون بود.خشم و ناراحتی من در آن لحظه قابل اندازه گیری نبود. بعد از کمی پرس و جو کاشف به عمل آمد که خواهر سه ساله اینجانب لطف کرده­اند دخل آدامس­ها را آورده اند آن هم با چه بی رحمی. هیچ اثری از گوشت و استخوان هم باقی نگذاشته بودند و فقط چند تکه پوست پاره و پوره به جا مانده بود. یادم می آید که یک روز کامل غصه خوردم اما خوب چه فایده مجمو عه­ام  دیگرخورده شده بود!

اگر نوبتی هم باشد نوبت نتیجه اخلاقی از داستانهاست. اما از آنجایی که می خواهم نوشته ام اثری مدرن به حساب بیاید و برای آیندگان یادگار بماند به آنها اشاره نمی کنم و درک آنها را به هوش و بینش خواننده واگذار می کنم .اما لطفا کمتر از دو نتیجه اخلاقی نباشدنیشخند!!!!!!!




کلمات کلیدی :داستان