باید گذشت . باید از مرداب راکد و متعفن اندوه به آغوش پر امید و سبک شادی پناه برد.
چه می توان نوشت که تو نخوانده باشی. چه می توان گفت که تو از پیش ندانسته باشی. آیا ممکن است ندانی که چه اندازه دلتنگیم؟
آری دلتنگیم! دلتنگ ساحل امن وجودت تا کشتی طوفان زده روحمان را به بندرگاه ارامش برسانیم. هر ذره دلمان چون دری اتشین از آسمان چشمانمان در طلب دامن تسلی بخش توست که فرو می افتند.
روایاتی چند درخصوص قبح منت گذاری و آثار آن :
هیچ بدی زشت تر از منت گذاردن نیست.
کسی که نعمتها و احسانهای خود را بشمارد، بزرگواری و کرم خود را نابود کرده است.
و چه اندازه...
روز یازدهم:پنجره را باز می کنم. چشمانم را می بندم و با تمام وجود رطوبت خوش عطر باران را می بلعم. شادی سیال،با طراوت و خیسی همه وجودم را پر می کند.
خورشید زندگی با اولین دم و بازدم هر نوزاد طلوع می کند. درگرما گرم ظهر جوانی در بالاترین حد خود در آسمان عمر قرار می گیرد.
در بعد از ظهر زندگی دیگر ردپای خستگی بر چهره انسان پدیدار می گردد. و در لحظه غروب حیات تنها سرخی آتشین یک عمر تجربه ، آموخته ها و خاطرهاست که بر چهره این مسافر رنگ پریده ،رنگ می پاشد.
درد من تنهایی نیست ، درد من مرگ ملتی است که گدایی را قناعت ، بی عرضگی را صبر ،و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند...
گــــــــــانـــــــــــــدی
این جهان همچون درخت است ای کِرام ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را زآنکه در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخ ها را بعد از آن
سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی ، کار خون آشامی است
مولوی
پاتریک کیوری “Patrick Curry” در کتاب “دفاع از نظریه سرزمین میانی تالکین” می نویسد:
“نا امیدی برای اشخاصی است که دقیقا میدانند و مطمئن هستند که آینده چه چیز برایشان به ارمغان خواهد آورد.که هیچ شخصی در این مرتبه نیست {منظور عوام مردم هستند}. پس نا امیدی نه تنها یک گناه است , به جنبه دینی و الهیات بلکه یک اشتباه ساده نیز میباشد چرا که هیچ کس واقعا نمیداند.در این حس همیشه یک امیدی هست”
روز دهم: پسر جوان در سایه خنک ساختمان ایستاده بود و با چهره ای در هم سیگار می کشید. پیرزنی با گام های اهسته از کنارش رد شد. پس از چند قدم ایستاد. به سمت پسر برگشت. با مهربانی چیزی در گوش جوان نجوا کرد. پسر لبخندی زد و سیگار را به کناری انداخت. زن مسن با لبخندی حاکی از رضایت به راه خود ادامه داد.
دختر جوان اسکناس 100 تومانی مچاله و کثیفی را با بی توجهی از جیبش در آورد و به سمت راننده اتوبوس رفت. با بی تفاوتی نگاهی به اسکناس انداختم و پشت سرش به سمت جلوی اتوبوس حرکت کردم. با خودم فکر کردم احتمالا راننده این کاغذ مچاله را قبول نخواهد کرد. دختر اسکناس را به راننده داد و سریع پیاده شد. نوبت به من رسید. اسکناس 200 تومانی را به سمت مرد گرفتم. او هم بلافاصله همان 100 تومانی مچاله را به من داد. در حالی که پوزخندی بر لب از اتوبوس پیاده می شدم نگاهی به کاغذ سیاه و مچاله شده توی دستم انداختم.

